منو اصلی
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 71730
 بازدید امروز : 1398
 کل بازدید : 228608
 بازدیدکنندگان آنلاين : 8
 زمان بازدید : 0.20
صفحه اصلي > نمایش اخبار  


  چاپ        ارسال به دوست

داستان اولین نماز استاد دانشگاه كانزاس

داستان اولین نماز استاد دانشگاه كانزاس

داستان زیر داستان اولین نماز دكتر جفری لانگ استاد ریاضیات دانشگاه كانزاس است.
وی كه در خانواده ای پروتستان در آمریكا به دنیا آمده در ۱۸ سالگی بی خدا می شود. وی از طریق یكی از دانشجوهای مسلمانش نسخه ای ترجمه شده از قرآن هدیه گرفت و ظرف سه سال همه ی آن را مطالعه كرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد.

دكترجفری لانگ:روزی كه مسلمان شدم امام مسجد كتابچه ای درباره ی چگونگی ادای نماز به من داد.

ولی چیزی كه برایم عجیب بود، نگرانی دانشجویان مسلمانی بود كه همراه من بودند. همه به شدت اصرار می كردند كه: راحت باش! به خودت فشار نیاور! بهتر است فعلا آرام آرام پیش بروی...
پیش خودم گفتم: آیا نماز این قدر سخت است؟
ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش كردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنجگانه را به زودی شروع كنم.
آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور كم اتاق حركت های نماز را با خودم مرور می كردم و توی ذهنم تكرار می كردم. همینطور آیات قرآنی كه باید می خواندم و همچنین دعاها و اذكار واجب نماز را...
از آنجایی كه چیزهایی كه باید می خواندم به عربی بود، باید آنها را به عربی حفظ می كردم و معنی اش را هم به انگلیسی فرا می گرفتم.
آن كتابچه را ساعت ها مطالعه كردم، تا آنكه احساس كردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم.
نزدیك نیمه ی شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم...
در دستشویی آن كتابچه را روبروی خودم گذاشتم و صفحه ی چگونگی وضو را باز كردم.
دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم. مانند آشپزی كه برای اولین بار دستور پخت یك غذا را انجام می دهد!
وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در حالی كه آب از سر و وصورت و دست و پاهام می چكید. چون در آن كتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب وضو را خشك نكند...
وسط اتاق به سمتی كه به گمانم قبله بود ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم كه مطمئن شوم در خانه را بسته ام! بعد دوباره به قبله رو كردم. درست ایستادم و نفس عمیقی كشیدم. بعد دستم را در حالی كه باز بود به طرف گوش هایم بالا بردم و با صدایی پایین "الله اكبر" گفتم.
امیدوار بودم كسی صدایم را نشنیده باشد! چون هنوز كمی احساس انفعال می كردم، یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی كه ممكن است كسی من را زیر نظر دارد غلبه كنم.
ناگهان یادم آمد كه پرده ها را نكشیده ام و از خودم پرسیدم: اگر كسی از همسایه ها من را در این حالت ببیند چه فكر خواهد كرد!
نماز را ترك كردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم كسی آنجا نیست. وقتی دیدم كسی بیرون نیست احساس آرامش كردم. پرده ها را كشیدم و دوباره به وسط اتاق برگشتم...
یك بار دیگر رو به سوی قبله كردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا بردم و به آرامی گفتم : الله اكبر.
با صدای خیلی پایینی كه شاید شنیده هم نمی شد، سوره ی فاتحه ر ا آرام و به سختی و با لكنت خواندم و پس از آن سوره ی كوتاهی را به عربی خواندم ولی فكر نمی كنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می شنوید متوجه می شد چه می گویم!!
پس از آن باز با صدایی پایین تكبیر گفتم و به ركوع رفتم به طوری كه پشتم عمود بر ساق پایم شد و دست هایم را بر روی زانویم گذاشتم.
احساس خجالت كردم چون تا آن روز برای كسی خم نشده بودم. برای همین خوشحال بودم كه تنها هستم.
در همین حال كه در ركوع بودم عبارت سبحان ربی العظیم را بارها تكرار كردم. پس از آن ایستادم و گفتم : سمع الله لمن حمده، ربنا ولك الحمد
حس كردم قلبم به شدت می تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تكبیر گفتم دوباره احساس استرس به من دست داد چون وقت سجده رسیده بود.
در حالی كه داشتم به محل سجده نگاه می كردم، سر جایم خشكم زد... جایی كه باید با دست و پیشانیم فرو می آمدم. ولی نتوانستم این كار را بكنم! نتوانستم به سوی زمین پایین بیایم. نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی ام بر روی زمین كوچك كنم... به مانند بنده ای كه در برابر سرورش كوچك می شود...
احساس كردم پاهایم بسته شده اند و نمی توانند خم شوند.
بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده ها و قهقهه های دوستان و آشناهایم را تصور كردم كه دارند من را در حالتی كه در برابر آنها تبدیل به یك احمق شده ام، نگاه می كنند. تصور كردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دلسوزی و تمسخر آنها خواهم شد.
انگار صدای آنها را می شنیدم كه می گویند: بیچاره جف! عرب ها در سانفرانسیسكو عقلش را ازش گرفته اند!
شروع كردم به دعا: خواهش می كنم، خواهش می كنم كمكم كن...
نفس عمیقی كشیدم و خودم را مجبور كردم كه پایین بروم. الان روی دو زانوی خود نشسته بودم... سپس چند لحظه متردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار دادم... ذهنم را از همه ی افكار خالی كردم و گفتم سبحان ربی الأعلی :...
الله اكبر
این را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم. ذهن خود را همچنان خالی نگه داشتم و اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت كند.
الله اكبر
... و دوباره پیشانی ام را بر زمین گذاشتم. در حالی كه نفس هایم به زمین برخورد می كرد جمله ی سبحان ربی الأعلی را خودبخود تكرار می كردم. مصمم بود كه این كار را به هر قیمتی كه شده انجام بدهم.
الله اكبر
... برای ركعت دوم ایستادم. به خودم گفتم: هنوز سه مرحله مانده. برای آن قسمت نمازم كه باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم. اما هر مرحله آسان تر از مرحله ی قبل به نظر می رسید تا اینكه در آخرین سجده در آرامش تقریبا كاملی به سر می بردم.
سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم.
در حالی كه در اوج بی حسی قرار داشتم همچنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی كه طی كردم فكر كردم... خجالت كشیدم كه چرا برای انجام یك نماز تا پایان آن اینقدر با خودم جنگیدم.
در حالی كه سرم را شرم آگین پایین انداخته بودم به خداوند گفتم: حماقت و تكبرم را ببخش، آخر می دانی من از جایی دور
آمده ام... هنوز راهی طولانی مانده كه باید طی كنم.
و در آن لحظه احساسی پیدا كردم كه قبلا تجربه نكرده بودم و برای همین وصف آن با كلمات غیر ممكن است.
موجی من را در بر گرفت كه هیچگونه نمی توانم وصفش كنم جز اینكه آن حس به « سرما » شبیه، بود و حس كردم كه از نقطه ای داخل سینه ام بیرون می تابد.
چونان موجی بود عظیم كه در آغاز باعث شد جا بخورم. حتی یادم هست كه داشتم می لرزیدم، جز اینكه این حس چیزی بیشتر از یك احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت.
گو اینكه « رحمت » به شكلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ كرد.
سپس بدون اینكه سببش را بدانم گریه كردم. اشك ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه ام به شدت بلند شد. هرچه گریه ام شدیدتر می شد حس می كردم كه نیرویی خارق العاده از رحمت و لطف مرا در آغوش می گیرد.
این گریه نه برای احساس گناه نبود... گر چه این گریه نیز شایسته من بود... و نه برای احساس خاری و ذلت و یا خوشحالی... مثل این بود كه سدی بزرگ در درونم شكسته و ذخیره ای عظیم از ترس و خشم را به بیرون می ریزد.
در حالی كه این ها را می نویسم از خودم می پرسم كه آیا مغفرت الهی تنها به معنای عفو از گناهان است و یا بلكه به همراه آن به معنای شفا و آرامش نیز هست.۳
مدتی همانگونه بر روی دو زانو و در حالی كه بسوی زمین خم بودم وصورتم را بین دو دستم گرفته بودم، می گریستم.
وقتی در پایان، گریه ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم. آن تجربه به حدی غیر عادی بود كه آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم. آن لحظه فكر كردم این تجربه عجیب تر از آن است كه بتوانم برای كسی بازگو كنم.
اما مهمترین چیزی كه آن لحظه فهمیدم این بود كه من بیش از اندازه به خداوند و به نماز محتاجم.
قبل از اینكه از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم:
خدای من! اگر دوباره به خودم جرأت دادم كه به تو كفر بورزم، قبل از آن مرا بكش! مرا از این زندگی راحت كن.. خیلی سخت است كه با این همه عیب و نقص زندگی كنم، اما حتی یك روز هم نخواهم توانست با انكار تو زنده بمانم


٠٨:٣٢ - دوشنبه ١٥ آذر ١٣٩٥    /    عدد : ٣٩٦٣٩    /    تعداد نمایش : ٤٤


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




© تمامی حقوق این سایت متعلق به نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی می باشد.